تبليغاتX
کلبه هواداران سلطان شهر مشكي

درد و دل با مولا

دوستان عزیز.مطمئنم این اخرین اپ بود اونم فقط واسه مولا.

یا علی


 

| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 20:52


پست اخر

بالاخره تموم شد.

همیشه خداحافظی کردن ها سخته ولی باید بشه.از همه اونهایی که منو دو سال بین جمع خودشون تحمل کردن متشکرم.از همه اونهایی که نزاشتن اسیر نامرد بشن متشکرم.من میرم تا بیش تر از این دوستانم رو اذیت نکنم.امیدوارم همشون مخصوصا علی . مشکی پوش و مشکی پوش کوچک موفق باشند.از پیوند خانوم هم می خوام که سر اون شوخی مسخره بنده رو ببخشند.

توی این دوساله خیلی چیزها رو دیدم.یکی از این ها ازاده مشکی پوش بود.علی اصرار داشت این مسائل گفته نشه اما من میگم از کسی هم نمی ترسم.موقعی که من هنوز ۳ یا ۴ ماهی بود من به جمع بچه ها پیوسته بود با ازاده اشنا شدم.ایشون یک دختر مریض بود که دوست داشت هر پسری رو حسابی به خودش نزدیک کنه بعدش هم مسخره اش کنه.یادش بخیر چقدر من با ایشون کامنت بازی می کردیم.چون نمی دونستم اینقدر ادم پستی هست.اشکالی هم نداره دنیا پره از ادم های مریض.

توی این جمع نخاله زیاد وجود داره.موقعی هم که علی می خواست خداحافظی کنه به خاطر یکی از همین نخاله ها بود.مجتبی مشکی پوش که رفت واسه همین نخاله ها بود.الهه که به جرات می تونم بگم جزو یکی از خوبترین ها در بلاگ نویسی بود به خاطر چند تا از این نخاله ها بود و. خیلی مورد های دیگه.(در مورد اونلی ها هیچی نمی گم تا یک وقت سو تفاهم نشه.)

همه مون می دونیم اینها چکاره اند . کسانی که میان و کثافت کاری های خودشون رو زیر اسم مشکی پوش قایم می کنن.همه کم کم داریم می شناسیمشون . دوست ندارم اسم هاشون بگم.

اما بین این بد ها خیلی ها خوب بودند که من همیشه دوستشون داشتم اینها رو اسم هاشون رو میگم : علی . مشکی پوش - پیوند مشکی پوش - سردار مشکی پوش - کلاغ قار قاری - مشکی پوش کوچک - سهیل احمدی - مجید صادق زاده - امید مشکی پوش - فاطمه خانوم - مرد مشکی پوش تازه وارد - الهه مشکی پوش - نوید مشکی پوش - خط مشکی (دوست خوبم) - سلطان مشکی

من از این دوستان بدی ندیدم.امیدوارم همیشه مشکی بمونید.شاید دیگه اپ نکنم شاید هم واسه شهادت مولا بیام نمی دونم.یا علی مدد

تا ابد یه مشکی پوش می مونم.

 


 

| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 18:30


فلش

سلام دوستان

دریافت فلش

نمی دونم تا حالا چند تا فلش کلپ اسه رضا صادقی ساختم اما اینو مطمئن هستم که این اخریشه.به احتمال خیلی زیاد دارم از این وبلاگ خداحافظی می کنم.نمی دونم شاید بازم یه جایی واسه خودم توی یک جای دیگه از این دنیای بزرگ اینترنت پیدا کنم و واسه دل خودم بنویسم...شاید..


 

| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 14:4


ـج{ى÷

خواهش می کنم این مطلب رو تا انتها بخونید.

امشب توی خیابون یه گوشه یک پسر بچه رو دیدم که یک گوشه نشسته بود و دستمال کاغذی می فروخت. راستش دلم خیلی براش سوخت.سرش رو پایین انداخته بود . از فرط خستگی خوابش برده بود.فکر کردم که یک مقدار مواد بهش دادن که نتونه کاری بکنه و محتاجشون باشه .دست کردم توی جیبم و یه پولی بهش دادم دو تا بسته دستمال کاغذی خریدم.اومدم اینور اما ذهنم رفته بود . واسه چی این بچه توی این خیابون باید توی سرما و گرما بشینه و دستمال کاغذی بفروشه.مطمئن هستم که پولش رو هم کس دیگه ای می خوره . تنها گناه این بچه این بود که جایی به دنیا اومده که ادم هاش همه گرگ بیابون ان.همه اونقدر مار خوردن که افعی شدن.این بچه هم که فطرت پاک اللهی داره باید برای اینکه زنده بمونه دیگران رو پاره پاره کنه.چرا باید یک نفر روز به روز پول روی هم بزاره ککش هم نگزه اون وقت این بچه اینطوری...
چطوری ما با چه رویی میگیم یا علی.طچوری میگیم مولامون علی هست و اون وقت از این جور چیزها که بیخ گوشمون می گذزه ساده می گذریم.
همون خیابون رو اومدم بالا . توی همین افکار غوطه ور بودم که چشم توی کی ماشین کمری افتاد.نمی دونم حکمت چی بود.یک دختر با وضع فوق افتضاح داشت با دوتا پسر لاس می زد حتما هم بعدش با هم هزار و یک جور برنامه داشتند..حالم بهم خورد.احساس نفرت کردم از زندگی.بعضی ها دائما دنبالش راضی نگه داشتن هوس ها و نفسشون بعضی ها هم دنبال یه لقمه نون صبح تا شب...
دلم خیلی گرفته بود.نمی دونم چرا اینها رو نوشتم شاید واسه اینکه شاید توی اینترنت دوستهای خوبی دارم.


 

| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 0:34


بعد از یه عمری عاشقی ....نصیب ما چی شد به جز

 یه پیرهن مشکی و جاده و بی همسفری هاش

اونی همه بیداری شب چی داشت واسه ما غیر از این

تنهایی سرد و سیاه با یه غم در به دری...

 


 

| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 21:36


reza

منبع خبر : سلطان مشکی


 

| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 14:22


ماه رمضون و تشنگی....

خدایا چقدر این هوا گرمه...تشنمه.وااای اون شیر اب یخ رو .فریادی از ته حس بر می ارم و به راهم در خیابان ادامه می دهم.3 سالی هست به من روزه واجب شده.یادش بخیر اون موقعی که میخواستم برای اولین بار روزه بگیرم چقدر خوشحال بودم اما الان...
نمی خوام بگم پشیمونم.ولی خوب خیلی سخته اونم با این گرما.لبام چروک خورده و سفید شده.اما حس جالبی دارم فکر می کنم باید از این ریاضت چیزی نصیبم بشه.
اما چی؟ ثواب اما بعدبا خودم میگم این ها رو باید واسه دین و ایمونت تحمل کنی.باید ببینی امام حسین روز کربلا چی کشید اما باز یه حس شرور توی وجودم میگه : تشنگی امام حسین یه مدت بود اما اینجور یک ماه مجبور هر روز تشنگی بکشی.
اخخ اگه می تونستم فقط یه لیوان اب بخورم وایییی.می خوام از جاده رد بشم میام و از زیر گذر عبور می کنم.هنوزم توی همین حوالی

هستم.می خوام برم پیش دوستم اخه یه سی دی دستش دارم.
بازم توی راه فکر های مختلف و جورواجور مخم رو مثل تخم مرغ ابپز می کنه.توی راه چند بار خودم رو لعن و نفرین کردم که چرا از خونه زدم بیرون

اخه یه سی دی ارزش این همه رو داره؟ نمی دونم ...
سر راهم یه پارکه.خوبه سایه هم داره.
می رم و یه جای دنج زیر سایه درخت رو پیدا می کنم.می شینم و موبایلم رو در میارم.باید یه چیزی گوش کنم . افکار شوم تمومی ندارند.حسرت تشنگی و اب یخ مثل این می مونه که زجر کش کننت.اهنگو میزارم . نسبتا شاده.قشنگه ماله یه خواننده است که خیلی دوستش دارم.ولش کن الان اینها مهم نیست.تکیه می دم و می رم توی فکر.چرا باید خدا همچین امتحانی رو بزاره؟با خودم می گفتم اگه میخواد ما یاد ادم های فقیر بیفتیم که خوب خیلی راحت تر می تونست این اتفاق بیفته.بابا اون فقیر که هیچی نداره بخوره حداقل توی خیابون شیر اب می بینه یکم اب بخوره.حالا غذا رو می گی هیچی.ولش کن اینها مهم نیست دوست دارم دراز بکشم روی چمن ها.میرم و یه جای خشک رو پیدا می کنم.خودم رو پخش می کنم.احساس خوشایندی داره.یادم میاد که باید سریع برم.اما نمی تونم تکون بخورم انگار زمین جادوم کرده.چشامو می بندم.میرم توی تخیلات.کم کم همه چی واسم سیاه میشه و ...
وقتی پا میشم موقع اذونه.فکر اینکه این همه وقت اینجا خوابم برده اذیتم می کنه.سی دی رو هم که نگرفتم.حتما نگرانم میشن.چطوری خوابم برد نمی دونم.شارژ موبایلم هم تموم شده.خوبه ازم ندزدیدن.باید برم اره دیره.باید افطار کنم.
یه لقمه نان و بسم الله الرحمن الرحیم.

داستان از خودم بود نظرتون رو میخوام.در عرض ۷ دقیقه نوشتمش.همه اش توی ذهنم بود فقط یک دل سفید می خواست که توی این کامپیوتر پیدا شد.

و اما درباره سایت فنز : می دونم زیاد گفتم اما تمومه.قرار بود از سیستم مدیریتی استفاده کنیم این کارو هم کردیم اما دیدیم که سیستم مدیریتی خیلی اذیت می کنه برای همینم من یک قالب جدید ساختم با همونامکانات ولی خیلی زیبا تر و اماده تر . بزودی قابلیت هایی مثل کامنت و دفترچه یادگاری هم می زارم.الانم برید ببینید.یا علی

http://rezasadeghifans.com/enter

 


 

| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 18:8


اپیدم

سلام دوستان.

ماه رمضون اومد.خیلی خوشحالم ثانیه شماری می کردم بالاخره رسید و ...

دوستان کی ها رفتند همین کنسرت اخر؟؟؟؟؟

همه مثل اینکه یه جورایی خیلی اروم شدند.بابا بگید چطور بود ما که نرفتیم بدونیم.

منتظر نظراتتون هستم.روزه و نمازتون هم قبول یا علی


 

| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 15:0


ماه رمضون و ....

سلام به همه دوستان گلم.

شرمنده همه گی یه مدت نبودیم.شبکار بودم روز ها هم از فرط خستگی نای هیچی رو نداشتم هنوزم همینطوری هست ولی باید می اومدئ و اپ می کردم.چه خبرها؟؟؟ این مندتی که ما نبودیم؟؟

راستی داره کم کم داره بوی ماه رمضون میاد.اخ با اون هوای توپ پاییز و تابستون.بوی نون سنگک سر کوچه و اون بچه هایی که دارن توی کوچه بازی می کنن.انگار صداشون و کل کوچه رو برام نقاشی می کنه.

وای بوی افطاری بوی نماز بوی حرم و بوی سفره پر از شعله زرد و دیگچه و شیر برنج وااااای فکرش رو که می کنم تمام ذهنم می چرخه و انگار میخوام دوباره متولد بشم.چه حس خوبی.

امیدوارم ماه رمضون بر همه گی خوب و خوش و پر برکت باشه انشالله.موفق باشید و یا علی


 

| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 16:26